وبلاگicon

قصه خاتم - محمد کریم امیری

دسته بندی محصولات

پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

درباره ما

     مجلهءحقیقت
    مجلهء حقیقت «تاسیس1384ش» دورهءجدید. از اینکه مجلهءحقیقت را انتخاب کردید خوشحالیم. مارا از آثار و نظرات سازندهء خود بهره مند کنید. majallehaqiqat.loxblog.com

لینک دوستان

امکانات جانبی

    فرم تماس با ما تماس با ما

ورود کاربران

    نام کاربری
    رمز عبور

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

    نام کاربری
    رمز عبور
    تکرار رمز
    ایمیل
    کد تصویری

آمار

    آمار مطالب آمار مطالب
    کل مطالب کل مطالب : 1250
    کل نظرات کل نظرات : 49
    آمار کاربران آمار کاربران
    افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
    تعداد اعضا تعداد اعضا : 41

    آمار بازدیدآمار بازدید
    بازدید امروز بازدید امروز : 252
    بازدید دیروز بازدید دیروز : 642
    ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 25
    ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 64
    آي پي امروز آي پي امروز : 84
    آي پي ديروز آي پي ديروز : 214
    بازدید هفته بازدید هفته : 894
    بازدید ماه بازدید ماه : 5553
    بازدید سال بازدید سال : 5553
    بازدید کلی بازدید کلی : 5553

    اطلاعات شما اطلاعات شما
    آی پی آی پی : 3.215.177.171
    مرورگر مرورگر :
    سیستم عامل سیستم عامل :
    تاریخ امروز امروز :

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



آخرین نطرات

    علی آقا محمدی - تشکر فراوان از آقای اسماعیلی بابت گزارش خوبشون - 1396/11/25
    فهیمی - سلام.مدت زیادی از فعالیت در مجله حقیقت دور بودم امروز دیدم مجله پرباری شده و مطالب بسیار مفید ارایه می شود. از دست اندر کاران و عزیزانی که زحمت میکشد کمال تشکر را دارم. - 1396/3/16
    mohseni - روحش شاد
    خداوند غریق رحمتش کند با این فعالیتهای ماندگارش
    امروز هرچه داریم از دست علمای خاضع و زحمت کش است
    همه مایه افتخار اسلام و مسلمین هستند. - 1395/10/4
    حیاتی - سلام استفاده کردیم عالی بود - 1395/2/25/majallehaqiq
    حیاتی - سلام تشکر از اطلاع رسانی جامع
    پاسخ: سلام سپاس از حسن نظرتان... - 1395/2/22/majallehaqiq
    نعمت الله کامرانی. - عرض سلام ،احترام وخسته نباشید

    برخودلازم میدانم از تمامی کسانی که باعث وبانی برگزاری این مراسم معنوی بودند ویادوخاطرات انشهدای بی شمع وچراغ را درخاطره ها طنین انداز نمودند تشکروقدردانی نمایم وخداقوت رانثارشان کنم.

    اجرکم عندالله
    پاسخ: سلام... سپاس از حسن نظر شما... - 1395/2/22/majallehaqiq
    محمد بیانی - عکس یاد گاری تان حرف نداشت اشنایان قدیمی در هم جمعند روح شهدا را هم خدا وند غریق رحمت .نماید
    پاسخ: ممنون از ارسال پیامتان... - 1395/2/22/majallehaqiq
    آریایی - ان شا الله تمام عاشقان و دوست داران اهل بیت ع بتوانند به سلامت به زیارت امام حسین ع مشرف شوند...
    و هر دو دولت عزیز و برادر ایران و عراق بتوانند در امر ورود و خروج زایران همکاری کنند.
    - 1394/9/7/majallehaqiq
    مجتبی عابدی - آقای اسماعیلی چرا مال امسال رو نمی زارین؟ - 1394/3/2/majallehaqiq
    مولامهدی گل یاس - یک منتقم از طواف حج می آید

    با اسب، و ذوالفقار کج می آید

    آمین خدا برای اللهم

    عجل ولیک الفرج می آید

    خیلی ممنون از شما همکار گرامی - 1392/10/19

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 2709 mojtaba
1 962 afg
1 1023 afg

قصه خاتم - محمد کریم امیری

 

 قصهءخاتم 

محمد کریم امیری                              

                                                                                                                                 

آفتاب روز جمعه 17 ربیع الاول سال 570میلادی مدّتی است دمیده و کم کم از پشت کوه

 های شرق مکّه بالا آمده و بر خانه های سمت غربی شهر، تابیده است .

عبدالمطلب ، بزرگ مکّه ، در زیر سایه بانی که برای او درست کرده اند ، در کنار خانۀ کعبه نشسته است و چند تن از فرزندانش ، با او گرم گفت و گو  هستند .

عبد المطلب ، عمر درازی را پشت سر نهاده امّاهنوز نیرومند و استوار است .

در گفتار عمر وقاری دارد که موی سپید و عمر دراز ، بر این وقار می افزاید.

از فرزند بزرگ خود « حارث » می پرسد :از (آمنه) خبری نشد؟

حارث جواب می دهد، خواهرم و برخی ازدیگر زنان بنی هاشم از دیروز عصر، نزد او بوده اند : اگر خبری بشود ما را آگاه خواهند کرد .

عبد المطلب ، با خود زیر لب زمزمه می کند:- بیچاره فرزند جوانم « عبدالله » عمرش به دنیا نبود تا شاهد ولادت فرزندش باشد ...    ازمشیّت های ا لهی و خواست های خداوندی ،گریزی نیست.

حارث ، به گمان آن که پدر می خواهد مطلبی را به او بگوید ، می پرسد ، چیزی فرمودید ؟ عبدالمطلب آهی می کشد و در پاسخ فرزند ، می گوید:  - نه  (با خود سخن می گفتم ...)

در این هنگام ، از شعب ابی طالب ، زن جوانی نفس زنان به نزد آنان می رسد و با کلماتی که از شادی و دویدن، بریده بریده بر زبان می آورد، خطاب به عبدالمطلب می گوید :پدر ! مژده ... مژده آمنه ... پسر به دنیا آورد .

عبدامطلب با شادما نی پر سید ؛چه ساعتی به دنیا  آمد ؟زن جواب داد امروز صبح ، پیش از طلوع آفتاب .

عبدالمطلب فرمود: پس چرا الآن خبر آورده ای ؟ چرا زودتر نیامدی ؟ زن جواب داد : همه دستمان بند بود ، همه گرفتار بودیم...

عبد المطلب پرسید :آیا اکنون می توانم به دیدار نوه و عروس خود بروم ؟ زن جواب : آری آمنه منتظر شماست .

وقتی عبد المطلب به اطاق آمنه واقع دربالا خانۀ یک خانۀ دو طبقه در شعب ابی طالب ، وارد شد جز « امّ ایمن » کنیز آمنه ، برخی از زنان بنی هاشم نیز در کنار بستر آمنه بودند . از جمله : دلاله ، آخرین   همسر عبد المطلب و دختر عموی آمنه ، که فرزند نوزاد خود حمزه را در بغل داشت .

 

 

 

 

 

 

 

 

آمنه در بستر دراز کشیده بود . با ورود عبد المطلب و برخی از پسران او        

 

 

 

 

 

 

 

 

که همراه پدر ، به دیدنش آمده بودند ، می خواست بر خیزد و در بستر بنشیند .  

عبد المطلب با اشارۀ دست او را از این کار باز داشت و سپس پیش رفت و ولادت نوزاد را به او تبریک گفت .

آمنه با دیدن پدر و برادران شوهرش، به یاد همسرش عبدالله افتاد؛ دلش فشرده شدواشک درچشمانش حلقه بست،آهی کشیدودرپاسخ تبریک پدرشوهرلبخندی زد و تشکّرکردوبه چهرۀ کودک دلبندش که درکنار وی در خواب نا ز فرو رفته  بود نگریست ... کودک ، دستهای کوچک و زیبایش را مشت کرده  و در کنار صورت ملیح و گرد خود نگه داشته بود .

موهای تیره رنگش مثل یک دسته سنبل ناز، رسته برق می زد .

عبد المطلب کنار او آمد و نشست، در چشم های پدر بزرگ پیر ، برق شادمانی دیده می شد . خم شد و در حالی که می کو شید بچه بیدار نشود ، گونه های چون برگ گل او را بوسید .

معلوم نبود کودک با کدام فرشته سخن می گفت زیرا همان طور که پلک هایش را بر هم فشرده و در خواب بود ، لبخند شیرینی بر لب داشت. (1)

چون عبد المطلب و همراهان باز گشتند ، آمنه به دختر عموی خود دلاله گفت :متأسفانه شیر من کافی نیست . امروز به زحمت او را سیر کردم.

 دلاله جواب داد : من هم مانند تو شیر نداشتم ؛ حمزه را کنیز ابو لهب « شویبه » شیر می دهد ، همان طور که جعفر پسر ابو طالب راشیر می دهد ، ماشاءالله شیر فراوانی دارد ؛ می تواند کودک تو را شیر دهد .باید با او قراری گذاشت که هر روز چند نوبت به همین جابیاید.برای شیردادن حمزه نیز ، او به خانه ی ما می آید .

روز چهارم ولادت ، دلاله با شویبه نزد آمنه آمدند دلاله به آمنه گفت :

 از شوهرم خواستم که با فرزندش ابو لهب در مورد شیر دادن کنیزش شویبه به فرزند تو صحبت کند . اکنون خوشحالم که شویبه می تواند فرزند تو را نیز شیر بدهد آمنه از دلاله تشکر کرد و از شویبه پرسید : آیا آنقدر شیر داری که چهار کودک را در روزشیربدهی ؟

شویبه جواب داد : بله آنقدر شیر دارم ، پس از سیر کردن فرزندخود (مسروح) و (حمزه) و(جعفر) نا چا رم مقداری از آن را بدوشم وگر نه سینه ام رگ می کشد و درد می گیرد . به فرزند شما هم شیر خواهم داد ؛ فقط دعا کنید که کودکتان پستان مرا قبول کند .

آمنه کودک خود را که در طول سه روز گذشته شیر کافی نخورده بود، امّا بیتابی هم نمی کرد و نجیب و آسوده ، در کنارش خفته بود ، برداشت و به دست شوبیه داد.

شوبیه او را که اکنون بیدار شده بود ،در آغوش گرفت .

کودک در چشم های او خندید .شوبیه پستان خود را به گونۀ کودک چسباند .به محض تماس گونۀ کودک با پستان ، چشم های خود را فرو بست و سپس با شتاب به کمک لب ودهان به دنبال سر پستان گشت و آن را یافت و به دهان گرفت و با ولع وشتاب به مکیدن پرداخت ...

رگۀ نازکی از شیر که به کبودی می زد ، از کنار دهان چون غنچه اش ، روی چانۀ زیبایش می دوید ... شوبیه و آمنه و  دلاله ، در چشمان هم نگرستند ؛ و لبخند شادی ، بر لبانشان نقش بست .

 

 

 

 

 

 

 

 

روز هفتم ولادت کودک،عبدالمطلب قوچی برای نوۀ عزیزخود «عقیقه»کرد و با آن مهمانی باشکوهی ترتیب داد که عموم سران قریش و خاندان بنی هاشم در آن شرکت داشتند .پس از صرف نهار ، عبد المطلب،کودک را که در جامۀ سپیدی پوشانده بودند ، سر دست گرفت و به همگان نشان داد و گفت :خدا را سپاس می گذارم که به ما فرزندعزیزی عطا فرمود ؛ امروز صبح اورا به خانۀ کعبه بردم و خدای را سپاس گفتم و نام او رامحمّد»گذاشتم.       

یکی از مهمانان که دور تر نشسته بود ؛ بلند پرسید :چرا «محمّد » ؟ این نام در میان اعراب بسیار کم سابقه است.(2) عبدالمطلب جواب داد : خواستم که در آسمان و زمین ، ستوده باشد .

 

 

 

 

 

 

 

 

صدای هلهلۀ شادی از همگان به ویژه از زنان بنی هاشم برخاست و مهمانان ، به عبد المطلب تبریک گفتند.   

________________________________________________________

 

 

 

 

 

 

 

 

(1)دکتر آیتی و دکتر گرجی، تاریخ پیامبراسلام ص 56 به نقل ازتاریخ یعقوبی  جلد1ص391،بحارالانوارجلد 15ص 257،امالی صدوق ص 171،اکمال الدین ص 112  

    ( 2) آیت الله جعفر سبحانی ، فروغ ابدیت ، ص 126

 

 

 


 

کانال مهدوی و مذهبی

Get our toolbar!
کمپین وبلاگ نویسی امام علی النقی (علیه السلام)‍‍‍
مولامهدی گل یاس

تاریخ ارسال پست: ساعت: 3:36
می پسندم نمی پسندم

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید

نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: